سلام دوباره آمدم شاید بهونه آمدنم و پیدا کردم این بهونه با دیدار یکی از شاعرای گمنام و لی با اشعار مشهور که بی اغراق همه ما حداقل یکی از اشعار این شاعر بزرگ و شنیدیم ویا گوش فراداده ایم و البته احتمالا با نام جعلی بعضی از غافلان اهل شعرو ادب!!!! این دیدار در تاریخ ٢٧ دی ماه سال جاری در هتل رستوران نارنجستان آمل نصیب من کمترین شد و من دیداری کاملا خصوصی با آقای حمیدرضا رجایی رامشه داشتم که در این دیدار پر فیض ایشان شعری از با دست خط خودشان بهم اعطا کردن که برایتان در پست های بعدی با دستخط زیبایش به نمایش می گذارم برای شروع یکی از شعرهای معروف این شاعر را برایتون می گذارم امید دارم شروعی پربار برای بازگشت تکنوازنده گیتار شکسته باشد و دوباره عنوان محبوبترین وبلاگ رادر پرشین بلاگ در سالهای دور را بدست بیارم این شما و این شعر زیبای دوست بسیار خوبم  

 

 

 

 

بس شنیدم داستان بی کسی
بـسشنیدم قصه دلواپسی

قصه عشـق از زبان هر کسی

گفته اند از نی حکایتهابسی

حال از من بشنو این افسانه را

داسـتان این دل دیوانـه را

چشمهایش بوییاز نیرنگ داشت

دل دریغا ! سینه ای از سنگ داشت

با دلـم انگار قـصد جنگ داشت

گویـی از با من نشستن ننگ داشت

عاشقم من، قصد هیچ انکار نیست

لیک باعاشق نشستن عار نیست

کار او آتش زدن؛ من سوختن

در دل شب چشم بر در دوختن

مـن خریدن نـاز او نفروختن

باز آتـش در دلـم افـروختن

سوختن در عشق راازبر شدیم

آتشی بودیم و خاکستر شدیم

از غم این عشق مردن باک نیست

خوندل هر لحظه خوردن باک نیست

از دل دیـوانه بردن باک نیست

دل که رفت از سـرسپردن باک نیست

آه! می ترسم شبی رسـوا شوم

بدتر از رسوایی ام، تنـها شوم

وای بر این صید و آه از آن کمند

پیش رویم خنده، پشتم پوزخند

بر چنـیننامهـربانـی دل مبند

دوستان گفتند و دل نشـنید پند

پیش از این پند نهاندوستان

حال هـم زخم زبان دوستان

خانه ای ویران تر از ویرانه ام

منحقـیقت نیستم، افـسانه ام

گر چه سوزد پر، ولی پروانه ام

فاش می گویم که مندیوانه ام

تا به کی آخر چنین دیوانگی؟

پیلگی بهـتر از این پروانگی
!
گفتمش:آرام جـانـی، گفت:نه

گفتمش:شیرین زبانی، گفت:نه

می شود یک شببمانی، گفت:نه

گفتمش:نامهـربانـی،گفت:نه

دل شبی دور از خیالش سر نکرد

گفتمش؛ افسـوس! او باور نکرد

چشم بر هم می نهد،من نیستم

می گشـاید چشم،من من نیستم

خود نمی دانم خدایا! کیستم

یکـنفر با مـن بگوید چیسـتم؟

بسکشیدم آه از دل بردنش

آه! اگـر آهم بگیرد دامنش

با تمـام بی کسی ها ساختم

دل سپردم، سر به زیر انداختم

این قماری بود و من نشاختم

وای برمـن،ساده بودم باختم

دل سپردن دست او دیوانگی ست

آه!غیر از من کسی دیوانه نیست

گریه کردن تا سحر کار من است

شاهد من چشم بیمار من است

فکر می کردم کهاو یار من است

نه، فقط در فکر آزار من است

نیت اش از عشق تنها خواهش است

دوستت دارم دروغـی فاحش است

یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت

بغض تلخیدر گلویـم کرد و رفت

پایـبند جسـت وجویم کرد و رفت

عاقـبت بـی آبرویم کرد ورفت

این دل دیوانـه آخر جای کیست؟

وانکه مجنونش منم لیلای کیست؟

مذهباو هر چه بادابـاد بود

خوش به حالش کاین قدر آزاد بود

بی نیاز از مستی میشاد بود

چشـمهـایش مسـت مادرزاد بود

یک شبه از عمر سیرم کرد و رفت

بیستسالم بود، پیرم کرد و رفت

/ 2 نظر / 8 بازدید
تک ستاره

خیلی خیلی شعر زیبایی بود خوش بحالتان آقای عمرانی دیدار با آقای رامشه که همیشه در خفا بسر می برند شاهکاریست که نصیب هر کسی نمی شود من عاشق شعراشم از شما هم ممنون که شعر کاملشو تو وبلاگتون گذاشتین منتظر شعرای دیگر ایشان هستیم موفق باشید

پنجره

سلامی چو بوی خوش آشنایی عادل جان ممنون از شعر زیبایی که گذاشتی خدانگهدار به امید دیدار[گل]